من اگر می توانستم هم تو را نمی کشتم.

من حتا دلم نمی خواهد بروی به جهنم.

من فقط می خواهم آن ریخت فریب کارت را دیگر نبینم... 

من خسته شده ام از عیب تو را گفتن، نگفتن، دیدن یا تلاشی بی هوده برای ندیدن آن و زنده گی آسوده...

کم دیده ام اما زیاد می گویند که

یک زمانی هم معلم کم تر شده ی یک "پیام بر" بود.

چیزی به دستانم بده که بتوانم به این لقب یادت کنم... آموزگار!.. 

چه کسی می گوید همه ی دهه ها فقط آدم های دو نسل قبل می گویند "عجب روزگار غریبی شده..."؟

من این بار کلمات همه ی پیرزن های غر غرو را می بوسم اگر بخواهند بگویند عجب آدم های بی شرفی هستند بچه ها و بزرگ های این دهه...

منبع اصلی مطلب : همان
برچسب ها :
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

ساموزیک : رنج دانش آموزی :|